سوری‌های جنگ‌زده با خودشان چه برمی‌دارند؟ ماریو کاچوتولو

پنج سال است سوری‌ها گرفتار جنگ‌اند. جنگی که بیش از ۳۰۰ هزار کشته به جا گذاشته و بیش از ۱۱ میلیون نفر را آواره کرده.
نزار کودک پنج ساله سوری
11
از این ۱۱ میلیون نفر حدود ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار نفرشان در ترکیه زندگی می‌کنند. سراغ سه نفرشان رفتیم ببینیم پیش از ‌آنکه خانه و کاشانه‌شان را ترک کنند، از وسایل شخصی‌شان چی برداشتند؟
اولین نفر کودک پنج ساله‌ای بود به نام نزار که تا دو سال پیش جایی نزدیک حمص زندگی می‌کرده. خانه‌شان در بمباران خراب می‌شود و آواره می‌شوند.
نزار کودک پنج ساله سوری
12
می‌گوید: هواپیما خونه‌مون رو خراب کرد. آتش زد اسباب‌بازی‌هام سوخت. یه دونه هم نموند. هواپیما که اومد خیلی ترسیدم. اون موقع کوچکتر بودم.”
اما نزار در حال فرار لباس محبوب “مرد عنکبوتی”‌اش را برداشت.
می‌گوید: “لباس مرد عنکبوتی رو لحظه آخر گذاشتم توی کیف. بعد اومدیم. همه اومدیم. لباس رو بابام برام خریده بود که قوی بشم (با اسد) بجنگم.”
14
دومین نفر کوثر جهوانی است. او هم در روستایی نزدیک حمص زندگی می‌کرده. سال ۲۰۱۳ با یک پسر و دخترش می‌گریزد و به ترکیه می‌آید. اما پسر دیگرش را نیروهای دولتی به اتهام جنگیدن برای جبهه نصرت دستگیر می‌کنند.
15
کوثر جهوانی
کوثر می‌گوید: “نمی‌دانم کجاست. ناچار شدم خانه را رها کنم بیایم. خیلی سخت بود.”
او پیش از فرار سرویس قهوه‌خوری‌اش را با خودش برداشته، چون ‌”عاشق قهوه” است. می‌گوید: “پدربزرگ و شوهر و دایی‌هام هم عاشق قهوه بودند. این قهوه‌خوری را همه‌جا با خودم می‌بردم. حتی پیک‌نیک هم که می‌رفتیم می‌بردم. حالا هم یک لحظه از خودم دورش نمی‌کنم.”
ظاهرا هنگام بمباران هم در زیرزمین‌ خانه‌شان با بیست دوست و آشنای دیگر جمع شده بوده‌اند و قهوه می‌خوردند. می‌گوید چون زیرزمین داشتند، بقیه موقع بمباران آنجا می‌رفتند.
کوثر جهوانی
کمی بعد ناچار می‌شود خانه را ترک کند. اما قهوه‌خوری را با دقت تمام بسته‌بندی می‌کند و می‌آورد که در راه آسیب نبیند.
می‌گوید: “من عاشق قهوه‌ام. بمیرم هم باید قهوه بخورم. از غذا برایم مهمتر است. از همه چیز بیشتر دوست دارم. صبح و شب قهوه می‌خورم.”
16
سومین نفر لیلا است، جوان ۲۲ ساله‌ای که دو سال پیش با خانواده‌اش از کوبانی گریخته. او شیفته مد است و لباس‌هایش را خودش طراحی می‌کند. موقع ترک خانه هم رفته سراغ چیزی که برایش مهمتر است.
به زبان خودش: “من لباس زیاد دارم. داشتم همه را جمع می‌کردم. ولی وقتی می‌خواستیم راه بیافتیم، پدرم آن‌قدر گفت عجله کنید که لباس‌ها را ول کردم و کتاب‌های طراحی‌ لباس را برداشتم. یادم افتاد که اینها مهمترند، چون همه ایده‌هایم از وقتی بچه بودم، از این کتاب‌ها می‌آید.
البته لیلا همه کتاب‌ها را نتوانسته بیاورد. ناچار شده به چند کتاب و بخشی از لباس‌هایش بسنده کند.
17

می‌گوید: “این روزها مشکلم این است که طراحی یاد گذشته می‌اندازدم. چون مدتی است چیزی طراحی نکرده‌ام. بیشتر مشغول کارم که به خانواده کمک کنم. نمی‌توانم مثل قبل روی کار خودم تمرکز کنم. هر وقت کتاب‌ها را دستم می‌گیرم یاد آن روزها می‌افتم که لباس می‌کشیدم. دلم می‌خواهد می‌توانستم زمان را به عقب برگردانم. خاطره آن روزها هم شادم می‌کند هم غمگین.”

(Visited 48 times, 1 visits today)

You may also like...