‘در طبقه ۷ شفاخانه گیرمانده‌ام و مرگ لحظه به لحظه نزدیکتر می‌شود’

چهارشنبه ساعت ۹ صبح جلسه بررسی رویدادهای افغانستان در دفتر بی‌بی‌سی در کابل شروع نشده بود که زنگ مادرم به صدا درآمد. او معمولا این وقت روز به من زنگ نمی‌زند. در اوج پریشانی پرسید بچه‌ام کجا هستی؟ بخیر رسیدی؟
پاسخ دادم که بله مادر دفتر هستم و خوبم.
بعد پرسید که صدای انفجار و تیراندازی بی‌وقفه را شنیده‌ام یا نه. خانه ما نزدیک شفاخانه سردار محمد داوود خان است و مادرم تک تک تیراندازی و صدای انفجار را شنیده بود. من نه.
وقتی فهمیده بود که مهاجمان به داخل شفاخانه نفوذ کرده‌اند، دست و پایش کاملا سست شده بود. چون غلام حسین، برادر ۵۰ ساله‌اش کارمند شفاخانه سردار محمد داوود و آن روز سر کار بود.
من از جلسه عذر خواستم و گفتم خبر شفاخانه را دنبال می‌کنم.
تلفن مادرم را قطع کردم و به مامایم/دایی‌ام غلام حسین زنگ زدم. بعد از چند بوق تلفنش را جواب داد. احوالش را پرسیدم. صدای تک و توک از پشت خط می‌آمد. او گفت در طبقه ٧ شفاخانه گیر مانده و مهاجمین به طبقه ٣ رسیده‌اند. مرگ لحظه به لحظه بالا می‌آمد. صدای شلیک گلوله/مرمی صحبت‌هایش را قطع می‌کرد.
از من خواست برای زنده ماندنش دعا کنم.

نیروهای امنیتی افغانستان بعد از ساعتها درگیری توانستند این حمله را مهار کنند
بعد اصرار کرد هرچه اتفاق افتاد، سعی نکنم دنبالش بروم. چون وضعیت خیلی خراب است.
بعد به مادرم اطمینان دادم که برادرش سلامت است.
دیری نگذشت که مادرم زنگ زد و به من گفت که وضعیت خیلی خراب است. جنگ شدت گرفته است. راه‌ها بسته شده بود. نیروهای ویژه امنیتی افغانستان از زمین و هوا خود را به شفاخانه رسانده بودند. زندگی مامایم که در ۵۰ سال پرتنش افغانستان شانه به شانه در کنار ما بود، با خطر رو برو بود.
مادرم به رغم نگرانی از تمام شدن چارچ تلفن مامایم به او مرتب زنگ می‌زد. به من گفت چرا برادرش تلفن را جواب نمی‌دهد. من دوباره به مامایم زنگ زدم. تلفن بوق می‌زد. تصور کردم شاید از ترس مهاجمان نمی‌خواهد صدایش را بلند کند. سخت نگران شدم. نمی‌دانستم چی کنم. از چه کسی کمک بخواهم. به مقامات امنیتی تلفن زدم، آنها هم چون وسط حمله قرار داشتند، نمی‌دانستند چه کنند.
تلفن زنگ می‌خورد و بوق ترسناکی از پشت خط به گوش می‌رسید. بوق تلفنی کارمند عادی شفاخانه که برای کمک به بیمارها شب و روز کار می‌کرد، اکنون فقط یک پیام می‌داد. پیام تلخ مرگ!

این حمله یکی از مرگباترین حمله‌های اخیر کابل بود
جنگ که تمام شد، ساعت ۴:٣٠ بعد از ظهر که از پسر مامایم پرسیدم او کجاست و پدرش کجاست؟ با گلوی پر غم و غصه گفت: “بالای جسد پدرم در سرد خانه شفاخانه ایستاده‌ام.”
گفت پدرش را شهید کردند و شفاخانه را دشت کربلا ساختند. هر طرف مرده‌ها افتاده‌اند. غلام حسین چند مرمی به تخته پشتش خورده بود. رفیقش که کنار او پناه گرفته بود، چند گلوله به فرقش اصابت کرده بود. سرد خانه‌ها با خون سرخ شده بود.
وقتی سرانجام خود را به آنجا رساندم، کارمندان و شاهدان این حمله خونین گفتند، مهاجمان از دروازه شمالی شفاخانه داخل اتاق اکسری شده بودند و داکتران را در آن اتاق با کارد و چاقو از پا در آوردند، تا کسی صدای شلیک را نشنود تا آنها به آسانی به تمام طبقات شفاخانه راه‌یابند.
حمله کننده‌ها از منزل دوم آغاز به شلیک و پرتاب بمب‌های دستی کردند. یکی از کارکنان شفاخانه برایم گفت که در نزدیک سرد خانه در همان ساعات اولیه ۵۷ جسد را شمرده بود. بعد برایش اجازه ایستادن بیشتر در آنجا داده نشده بود.
دولت می‌گوید ۵۱ نفر در این حمله مرگبار افراطگرایان اسلامی کشته شدند. شاهدان می‌گویند تا ۱۰۰ نفر قتل عام شدند.
در مراسم خاکسپاری جنازه مامایم دیدیم که این غم، تنها غم من نیست.
از مامایم چهار پسر و سه دختر بجا مانده. کوچکترین آن‌ها احمد شش ساله است.

(Visited 78 times, 1 visits today)

You may also like...