خوب، بد، زشت’: لئونه و وسترن اسپاگتی

انستیتو فیلم بریتانیا در ماه آوریل میزبان آثار سرجیو لئونه، فیلمساز برجسته ایتالیایی است؛ استاد وسترن هایی که چون در ایتالیا ساخته می شد “وسترن اسپاگتی” نام گرفت و ژانر وسترن رو به زوال را جان تازه ای بخشید که هیچ، قواعد آن را از نو تعریف کرد.

اوج دوران وسترن سازی در هالیوود به دهه چهل و پنجاه بازمی گردد و از اواخر دهه پنجاه – بعد از فیلم های ستایش شده ای چون “ریوبراوو” ساخته هوارد هاکس و “جویندگان” ساخته جان فورد- رفته رفته دوران طلایی غرب وحشی در سینما رو به افول گذاشت تا این که با ظهور پدیده ای به نام سرجئو لئونه و سه گانه دلار( بخاطر یک مشت دلار، بخاطر چند دلار بیشتر و خوب، بد، زشت) نه تنها شماری از پرفروش ترین فیلم های وسترن تاریخ سینما شکل گرفت، بلکه بداعت ها و جسارت های لئونه در روایت و تکنیک، این فیلم ها را به کلاس درس سینما بدل کرد و سینماگرانی چون سام پکین پا، آلخاندرو خودوروفسکی، رابرت رودریگوئز و کوئنتین تارانتینو از آن تاثیر گرفتند (تا آنجا که تارانتینو خوب، بد، زشت را “مجبوب ترین فیلمش” می نامد)، ضمن این که موسیقی های شگفت انگیز انیو موریکونه برای این فیلم ها را شاید بتوان مشهورترین موسیقی های فیلم جهان نامید.

سرجیو لئونه تنها هفت فیلم ساخت و در سال ۱۹۸۹ در شصت سالگی درگذشت: یک فیلم تاریخی، پنج وسترن و یک فیلم گانگستری در آخرین سال های عمرش (یک وصیتنامه شگفت انگیز: “روزی روزگاری در آمریکا”).

بیشتر بخوانید:

میلوش فورمن: فیلمسازی که از قفس پرید
۱۰۰ فیلم برتر تاریخ سینمای آمریکا؛ نظرخواهی بی‌بی‌سی از منتقدان فیلم
ساموئل فولر؛ یاغی سینمای آمریکا
ده فیلم ساختارشکن سینمای مستقل آمریکا
‘سن میکله یه خروس داشت’: درس‌های برادران تاویانی از توسکانی تا تهران
حکایت فیلمسازی لئونه با به پایان رساندن فیلم “آخرین روزهای پمپئی”(۱۹۵۹) آغاز شد که با بیمار شدن ماریو بونار، کارگردان فیلم، کار به لئونه واگذار شد. اما اولین فیلمی که لئونه به تنهایی ساخت، باز مایه ای تاریخی داشت: فیلمی پرهزینه اما به غایت ناموفق به نام “مجسمه عظیم رودز”(۱۹۶۱) که در صحبت از کارنامه لئونه، به کل نادیده گرفته می شود و نمایش تازه این فیلم فراموش شده در انستیتو فیلم بریتانیا نشان می دهد که این فراموشی بی دلیل نیست.

اما فقط سه سال بعد، لئونه با “بخاطر یک مشت دلار”، حضور تازه ای را رقم می زند. هرچند قدرت کارگردانی لئونه در این فیلم با دو قسمت بعدی این سه گانه قابل مقایسه نیست، اما با این حال تفاوت قدرت فیلمسازی و جهش قابل توجه لئونه در قیاس با فیلم اولش، حیرت انگیز است: یک بازسازی وسترن از “یوجیمبو”ی کوروساوا که یک قهرمان ساکت و تنها را در برابر یک عده تبهکار قرار می دهد و بازیگرش، کلینت ایستوود را به ابرستاره سینمای وسترن بدل می کند.

اگر کارل تئودور دریر در مصائب ژاندارک (۱۹۲۸)، استفاده ممتد از نمای نزدیک را به سینما هدیه کرد تا بتوان از طریق چشم ها به درون شخصیت نفوذ کرد، چند دهه بعد، لئونه در فیلم هایی کاملاً متفاوت و با حال و هوایی اکشن، دوربین خود را به صورت بازیگرانش نزدیک تر کرد تا نماهای نزدیک چشم ها به امضای او بدل شوند.


جسارت لئونه در پشت پا زدن به قواعدی بود که ژانر وسترن را شکل می داد. این بار فیلمساز عجله ای در روایت اش ندارد و برخلاف هالیوود که غالباً در قید و بند داستان گویی اش است، ذات اروپایی خود را نمایان می کند
جسارت لئونه در پشت پا زدن به قواعدی بود که ژانر وسترن را شکل می داد. این بار فیلمساز عجله ای در روایت اش ندارد و برخلاف هالیوود که غالباً در قید و بند داستان گویی اش است، ذات اروپایی خود را نمایان می کند: هر بار یک داستان سرراست چند خطی را گسترش عرضی می دهد و از این رو در فیلمی با ظاهری متفاوت از سینمای روشنفکرانه اروپا، با سینمای مدرن دهه شصت ایتالیا (از آنتونیونی تا فلینی) و فرانسه (از آلن رنه تا ژاک ریوت) پیوند می خورد.

در این وسترن های سرگرم کننده، چهره انسان به مساله اصلی فیلمساز بدل می شود و دوربین عریض او از طریق صورت هایی سرد و خشن به درون مردانی تنها نفوذ می کند که زن ها در زندگی آنها جایی ندارند. سکانس آغازین “روزی روزگاری در غرب” (۱۹۶۸) اوج این سبک و سیاق را به نمایش می گذارد: در سکانسی که بیشتر از ده دقیقه طول می کشد، سه نفر در یک ایستگاه خلوت منتظر کسی هستند تا از قطار پیاده شود تا او را بکشند. بجز چند ثانیه آخر- تیراندازی- در واقع هیچ اتفاق دیگری در این سکانس طولانی نمی افتد، اما استادی لئونه در پرداخت نفس گیری است که از هیچ، همه چیز خلق می کند.

این نظاره انسانی در “خوب، بد، زشت”- تحسین شده ترین فیلمش- به اوج می رسد. فیلم طبق معمول روایت یک مثلث سه نفره است که از بخاطر چند دلار بیشتر آغاز شد، در خوب، بد، زشت ادامه یافت و به روزی روزگاری در غرب رسید. در هر سه این فیلم ها با سه شخصیت اصلی روبرو هستیم که – تقریباً- یکی خوب است، یکی بد و یکی زشت. در خوب، بد، زشت، همه چیز از همین نامگذاری ساده آغاز می شود تا در نهایت در سکانس طلایی پایانی، یک دوئل سه نفره بین آنها رخ می دهد. در این سکانس بدون دیالوگ که پنج دقیقه طول می کشد، استادی لئونه در روایت سکوت به اوج می رسد.

در سکانس دوئل ابتدا با نماهای عمومی ای روبرو هستیم که این سه نفر را رودر روی هم نشان می دهد؛ در پسزمینه، قبرستان بی انتهایی که با سکانس های قبلی درباره جنگ داخلی آمریکا پیوند می خورد حضور قهرآمیز خود را به رخ می کشد ( فیلم جنگ و مرگ را به سخره می کشد؛ جایی که دو قهرمان فیلم در میانه میدان جنگ خوابشان می برد و بعد از تمام شدن درگیری، از میان کشته ها با بی تفاوتی عبور می کنند.)

نماهای عمومی رفته رفته تنگ تر می شوند، به نماهای دو نفره می رسند، بعدتر به نماهای تک نفره، نماهای صورت و بالاخره فقط چشمها، دریچه ای برای نفوذ به درون شخصیت هایی که با آن که با آنها همراه بوده ایم، اما به طرز اسرارآمیزی ناشناس هستند و رمز و رازی توام با گذشته ای نه چندان واضح- اما بسیار مهم و تاثیرگذار بر زمان حال آنها- دارند که وسترن های ساده لئونه را اعجاب انگیز می کنند.

(Visited 65 times, 1 visits today)

You may also like...