زبیده جهانگیری، قصه‌گویی پران از این شاخه به آن شاخه

زبیده (شبنم) جهانگیری نخستین زن بازیگر تلویزیونی در ایران، روزنامه نگار قدیمی و شاعر و ویراستار، امروز (سه‌شنبه ۲۲ ژوئیه/ اول مرداد) در قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. او شنبه شب گذشته در سن هفتاد و هفت سالگی در این شهر که زادگاهش بود بر اثر بیماری سرطان ریه درگذشت.

گستره فعالیتهای خانم جهانگیری کم نظیر بود: از بازیگری گرفته تا روزنامه‌نگاری و نویسندگی و ویراستاری و شعر. اما همین گستردگی و پراکندگی او را از اینکه در هریک از رشته های فعالیتش پرآوازه شود، بازداشت. بویژه آنکه در هر یک از این رشته ها استعدادی چشمگیر از خود نشان داده بود که نشان می داد اگر توانایی را با پیگیری و تمرکز همراه می کرد، می توانست در آن رشته سرآمد شود.

اما همین پریدن از این شاخه به آن شاخه، او را در متن گستره ای از رویدادهای تاریخ هنر و رسانه در ایران قرار داد و از نزدیک با تاریخ سازان این عرصه ها همراه کرد. زبیده جهانگیری اگر تاریخساز نشد، راوی منحصر به فرد این تاریخ شد.

چشمگیرترین دستاورد او در جایگاه راوی، حکایت زندگی خواننده بزرگ، قمرالملوک وزیری است که در سالهای پایانی عمرش، کسی نزدیکتر از زبیده جهانگیری نداشت. خانم جهانگیری از کودکی با قمر همراه شد و همین نزدیکی به قمر، امکان همنشینی با بزرگان هنر و صاحبان جاه را برای او فراهم آورد.

پس از قمر هم، همنشینی با هنرمندان و روزنامه نگاران و دیگر نام آوران را ادامه داد و گسترده تر کرد تا جایی که به گفته محمود خوشنام، موسیقی پژوه و روزنامه نگار که با او همکار بوده، دوستانش او را ژرژ ساند می نامیدند. ژرژ ساند نویسنده زن فرانسوی در قرن نوزدهم بود که با نامی مردانه می نوشت و دوستی و همنشینی اش با نام آوران، شهرتی حتی فراتر از نویسندگی اش به او بخشید.

زبیده جهانگیری حافظه ای شگفت آور داشت و می توانست ریزترین جزئیات را از قعر تاریخ معاصر بیرون بکشد و با دقت روایت کند اما دریغ که بیشتر این روایتها، شفاهی باقی ماند و مکتوب نشد و با او به گور رفت. با این حال دو اثر مکتوب از او باقی مانده که منابع دست اول و راهشگای پژوهشگران است: “قمر که خورشید شد” که دقیقترین و جامعترین شناختنامه شخصیت و زندگی شخصی قمرالملوک وزیری است و “امیرانی در آیینه خواندنیها” درباره یکی از نشریات مهم تاریخ معاصر ایران و سردبیرش علی اصغر امیرانی که پس از انقلاب اعدام شد.

مامان قمر

زبیده جهانگیری در جلیل آباد (خیابان خیام کنونی) تهران در خانواده ای از ایل بختیاری و مالکان روستاهای فریدن اصفهان به دنیا آمد. خردسال بود که مادرش به صورتی اتفاقی با قمرالملوک وزیری آشنا شد و دوستی آن دو چنان گرم شد که قمر برایش حکم مادرخوانده پیدا کرد و او را “مامان قمر” صدا می زد.

به توصیه قمر به هنرستان عالی موسیقی رفت و هنرجوی ویلون شد. در همان آغاز، استادان هنرستان به قابلیت صدا و استعداد او در خوانندگی پی بردند و تصمیم گرفتند که روی خوانندگی تمرکز کند، به جای ویلون پیانو بیاموزد و برای خوانندگی اپرا تربیت شود. اما او نه می‌خواست خواننده اپرا شود و نه پیانو بیاموزد، خانواه اش در پی شکوه و اصرار او، به هنرستان موسیقی ملی فرستادندش و در آنجا آموزش ویلون را نزد محمود ذوالفنون پی گرفت.

اما در هنرستان ملی موسیقی هم استعداد خوانندگی اش کشف شد و او را علاوه بر آموختن ویلون، نزد غلامحسین بنان فرستادند تا خوانندگی بیاموزد: “به جهت صدایم که آن روزها صدا ‘ بود به پیشنهاد استاد خالقی، آقای پهلبد رئیس هنرهای زیبا دستور داد ماهانه سیصد تومان حقوق به من بپردازند و این مایه خوشحالی مامان قمر شد. اکنون من رابطی شده بودم بین بعضی از استادان که با مامان قمر پیوندی دیرین داشتند و احیانا فرصتی برای دیدار با او به دست نمی آوردند. از جمله بویژه باید از استاد ابوالحسن صبا یاد کنم و عمو جان حسین تهرانی که براستی عاشق مامان بود و وی هم صمیمانه دوستش داشت.” (قمری که خورشید شد، زبیده جهانگیری، شرکت کتاب، ۱۳۹۴).

زبیده جهانگیری با ایرج ناظریانحق نشر زبیده جهانگیری با ایرج ناظریان در نمایشنامه حسادت که از نخستین شبکه تلویزیونی ایران پخش شد

شبنم شاعر و بازیگر

استعداد شاعری زبیده جهانگیری هم در همان آغاز تحصیل در هنرستان کشف شد. سیزده سال بیشتر نداشت که فریدون مشیری یک دو بیتی از او در مجله روشنفکر چاپ کرد و سپس اشعار او در دیگر مجلات هم به چاپ رسید: “تحولی در زندگی روحی ام پیدا شد و بزرگی تکانم داد و به نوشتن شعرهای عارفانه پرداختم، شعرهایی که بعضی از غزلهایش دکتر [لطفعلی] صورتگر، امام جمعه تهران دکتر حسن امامی و تعدادی از استادان را جلب کرد و مرا دعوت کردند با این تصور که علی آباد هم شهری است” (در محضر جناب ایرج پزشکزاد، زبیده جهانگیری، دفتر هنر، اسفند ۱۳۹۳).

همان زمان، ایرج پزشکزاد، نویسنده و طنزنویس نامدار شعری از زبیده جهانگیری را دستمایه نمایشنامه ای طنز کرد که در مجله فردوسی چاپ شد. بسرعت جای پای زبیده جهانگیری با وجود سن کمش در مطبوعات باز شد و دیگر نشریات هم شعرها و نوشته های او را چاپ کردند. همزمان در دیگری نیز به روی او باز شد: تئاتر.

از چهارده سالگی روی صحنه تئاتر رفت و چون نسبت به همسالانش جثه درشت تری داشت، نقشهای مربوط به سنین بالاتر را هم می توانست بازی کند. بسرعت بازیگری حرفه ای شد و تئاتر پارس با او قرارداد همکاری چند ساله بست. اما بازیگری او را از موسیقی بازداشت. می گفت: “استاد بنان به جهت بعضی برنامه ها و کارهای من بشدت ناراحت بودند و گفتند اگر من هم که استاد تو هستم بخواهم به شیوه تو زندگی کنم، بزودی صدایم را از دست خواهم داد. من در تئاتر کار می کردم، دیر می خوابیدم و صبح باید به مدرسه می رفتم و استاد خالقی و استاد بنان و آقای میرنقیبی بشدت مخالف کار من. هنرستان را بناگزیر ترک کردم برای کار. مدارک تحصیلی ام آنجا ماند. آقای پهلبد پیغام داد که بروم و موسیقی بخوانم و بعد بروم تدریس موسیقی کنم و خوانندگی هم پیشکشم. نرفتم.”

شانزده ساله بود که برای نخستین بار در ایران، تلویزیون راه اندازی شد، شبکه ای خصوصی به نام “تلویزیون ایران” که در آغاز، امواجش تنها در تهران و قم و کرج و شهرهای اطراف دریافت می شد. زبیده جهانگیری به تلویزیون دعوت شد و با بازی در نمایشنامه ای تلویزیونی به نام هزار و یک شب که یک شب در میان پخش می شد، نخستین بازیگر تلویزیونی زن در ایران شد. در سالهای بعد در این شبکه تلویزیونی، مجری‌گری هم کرد.

زبیده جهانگیری با رضا بیک ایمانوردیزبیده جهانگیری با رضا بیک ایمانوردی در فیلم مرد سرگردان

همکاری او با تلویزیون شش سال ادامه یافت و در همین سالها از جلو دوربین تلویزیون به مقابل دوربین سینما هم رفت. نخست در سال ۱۳۳۹ در فیلم «زن دشمن خطرناکی است» به کارگردانی رضا کریمی نقشی کوتاه و «افتخاری» بازی کرد، سپس در پنج فیلم سینمایی به نامهای مکر ابلیس (به کارگردانی جنتی عطائی) ستاره ای چشمک زد (محسن بدیع) مرد میدان (عزیز رفیعی) گردن کلفت (سعید کامیار) و مرد سرگردان (جوزف واعظیان) بازی کرد. اما بازیگری سینما را هم یکی دو سال پس از قطع همکاری با تلویزیون کنار گذاشت.

همکاری با خواندنیها را از پانزده سالگی با فرستادن شعر و نوشته آغاز کرده بود. در هجده سالگی همزمان بازی در سینما و تلویزیون عضو تحریریه این نشریه شد و تا تعطیلی خواندنیها که شش ماه پس از پیروزی انقلاب رخ داد، عضو فعال این نشریه بود. خواندنیها تاریخی پر فراز و نشیب داشت و امیرعباس هویدا از مخالفان سرسختش بود. سرانجام هم موفق شد چند سالی سردبیرش علی اصغر امیرانی را مجبور به کناره گیری از سردبیری و سردبیرانی به این نشریه تحمیل کند:‌ “در پاسخ مردک مأمور اشغال خواندنیها در وزارت اطلاعات وجهانگردی که گفت این زبیده جهانگیری چه صیغه ای است؟ مدیر باشرفم [امیرانی] گفت: همان که پرونده همه زیر بغلش است” (امیری در آیینه خواندنیها، انتشارات نگارستان کتاب، ۱۳۸۶).

براستی هم ویژگی زبیده جهانگیری این بود که پرونده همه را زیر بغل داشت و همه نامداران ریز و درشت هنر و رسانه را می شناخت و از زندگی شخصی و کاری شان حکایتهای شنیدنی داشت. برخی از این حکایتها منحصر به فرد و پاسخ به پرسشهایی درباره آثار و رخدادهای هنری و فرهنگی معاصر است.

پس از آنکه علی اصغر امیرانی دوباره به خواندنییها بازگشت، زبیده جهانگیری را دبیر تحریریه کرد اما با تعطیلی خواندنیها پس از انقلاب، زبیده جهانگیری ناچار شد پیشه تازه ای برگزیند: ویراستاری. کتابهای بسیاری ویرایش کرد که از جمله آنها، نوشته های همکار پیشینش در خواندنیها، ذبیح الله منصوری بود. در هفتمین دهه زندگی اش، نوشته های خود را منتشر کرد. دو مجموعه شعر به نامهای پرواز را فریاد کن و آسمان گریست و فاجعه روز آخر، کتاب امیرانی در آیینه تاریخ و سالها بعد، قمری که خورشید شد.

سالهای تنهایی و مجازی

زبیده جهانگیری دو بار ازدواج کرد، نخست با اکبر مشکین بازیگر سینما و تئاتر و رادیو و سپس با محمد قاضی اسداللهی نقاش و مجسمه ساز. سالهای پس از مرگ همسرش، برای او که عمری در قلب محافل و حلقه دوستان بود، سالهای تنهایی بود. در این سالها، در فضای مجازی فعال شد و دوستان تازه ای یافت که برخی از آنها، دوستیهایی در حقش کردند که دوستانش در فضای واقعی نکرده بودند.

خانم جهانگیری عربی می دانست و حتی این زبان را به گویش مصری حرف می زد و می نوشت. در فضای مجازی هم بسیاری از نوشته هایش، اظهارنظر درباره اوضاع جهان عرب بود که از نزدیک دنبال می کرد و بویژه قضایای مربوط به فلسطینیان که با حرارت از ایشان دفاع می کرد. برخی از نوشته هایش در شبکه های اجتماعی به زبان عربی بود.

You may also like...

perabet film izle elektronik sigara