هفته فرهنگ و هنر: سیل، کمدی، خشونت و بی خبری جهان

سیزده به درهم گذشت. تعطیل هجده روزه را سیل مهیبی تغییر مسیر داد که در هفته سوم بهار هم همچنان مردمی را عزادار و حاضران در شبکه های اجتماعی را غمزده و عصبانی و ناراضی نگاه داشته و نوروزی دیگر ساخت. مسافرت‌ها، از هیبت سیل و مرگ، کمتر از هر سال بود و مساعدت‌ها بیشتر. کتاب در نوروز بیشتر از پیش فروش نرفت، اما سینما و فیلم کمدی، نمایش طنز و خشونت مشتری داشت. شبکه های مجازی که جای نفس کشیدن به کشمکش های سیاسی و تعقیب دادگاه‌های میلیاردی ندادند و چهارچشمی حرکات مدیران لشکری و کشوری را از چشم سیل زدگان و مصیبت دیدگان پاییدند.

تجربه‌هایی از سیل مهیب و حواشی آن در نوروز ۹۸ برای آیندگان ماند که از هیج مصیبت دیگری حاصل نیامده بود. فرهنگ عمومی هنگامی که متاثر شد، درس‌ها گرفت. روزهای اول بهار ویدیوهایی گشت که نشان می‌داد، بر اساس عادتی مزمن، تماشاگران و ناظران اژدها کف بر دهان را شوخی گرفته و با سیل و تلفاتش سلفی می‌گرفتند بی اعتنا و بی خبر از خطر، اما در روزهای آخر، گروه های مردمی متخصص در روستاهای شمال تهران می‌گشتند و شهری‌های میهمان و روستاییان را از خطر در کمین باخبر می کردند. کارشناسان عرضه محیط زیست و ارتباطات، بازاری گرم و گوش‌های شنوا در شبکه‌‍های اجتماعی و برخی رسانه‌های جمعی یافتند. تازه معلوم شد برخی سدها ناخوش‌اند، راه و راه آهن همیشه موهبت نیست، چنان که فروش زمین‌های کنار رودخانه به ثروتمندان.

تازه کشف آمد که بعد از سیل، نوبت خشک شدن ماسه های چسبانی است که تا کمرخانه ها را بتون می ریزد و انگار زمان را در شهرهای آبادان متوقف می کند. تصویر روستاها و شهرهایی که همچون پمپی که به غضب آتش فشان گرفتار آمد، پس از چند روز آفتابی قفل می شوند و پای درگل، پیش از این به خاطرها نگذشته بود.

درس دیگر سه هفته اول بهار امسال این بود که دهکده جهانی که گفتند در آن و در لحظه‌ای خبر از اینسو به آن سوی عالم می رسد، این همه خبری که به زبان فارسی در شبکه های اجتماعی با عکس و فیلم رد و بدل شد، راهی به بیرون از مرزها نیافت. پیام همدردی کم بود و ارسال کمک جهانی کمتر. رسانه‌های عالم هم، خوانندگان ایرانی خود را متعجب گذاشتند که چرا به تصادف قطاری در هند می پردازند و عنایتی به سیلی که از شمال ایران آمد و به جنوب خاک پهناور نزدیک شده است، نکردند و ایرانیان مقیم اروپا و آمریکا متعجب که چرا همسایه‌ها از درد ما بی خبرند.

باری در تشخیص علت روان شدن سیل مخوف اختلاف‌ها در بیان است. از ناشکری امت، بدحجابی، کفرگویی، بی کفایتی مدیران، نفوذ و قدرت سپاه پاسداران تا توطئه آمریکا، روان کردن ابرهای بارانی سیبری به جانب ایران و اشتباهات فنی خودسران قدرتمند.

خوزستان ۱۳۹۵حق نشر عکسMEHR

این جا چراغی روشن است

مسعود ریاحی در زیر عکسی از سیل چند سال پیش در خوزستان نوشته است : بحران‌ها؛ بنیان‌های ضعیف را از هم می‌درند و می‌گسلند. بحران‌ها؛ پرسش‌اند از هر آنچه در گذشته ساخته و رسیده‌ است به حالا. ما؛ در بحران، تنهاییم با اندوخته‌های پیشین خود؛ با آنچه بوده‌ایم. بحران آیینه‌ای ا‌ست بر آنچه هستیم؛ از گذشته تا حال. فیلم‌های فرهادی؛ مخصوصا «درباره الی»، قرار دادن آدم‌هایی ست در بحران و طرح پرسش از آنها، که معمولا بنیان‌های ضعیف‌شان از هم می‌گسلد و به گل می‌نشینند؛ مانند لانگ‌شات پایانی درباره الی٬ که اتومبیل‌شان در گل گیره کرده و آدم‌های ناکامی در حال زور زدن به آنند.

بنا به این نوشته: شهرها را ما آدمهای فیلم‌های فرهادی ساخته‌ایم. شهرهایمان انعکاس صادقانه‌ای‌ از آنند که هستیم. بیرون ما؛ در خلاء شکل نگرفته؛ ما ساخته‌ایم که با کوچک‌ترین فشارها از هم می‌گسلیم و بعد همگی پریشان می‌شویم و خیره به یکدیگر انگشت اتهام می‌گیریم. عده‌ای رفته‌اند کنار سیل زده‌ها و با لباس‌های عیدشان عکس و فیلم می‌گیرند، از همجواری با بحران. مای بعد از بحران؛ همان مای پیش از بحران است. بحران؛ خود ماییم. سیلی که به دور این صندوق صدقات گرد آمده؛ ماییم که نمی‌گذاریم چیزی توی آن صندوق ریخته شود ما؛ دیر یا زود جای آن «صندوق» و نماد دستان رویش را خواهیم گرفت اگر اوضاع به همین روال فعلی باشد.

پوریا عالمی طنزنویس نوشته است: در واقع با این همه زدن، اگر ما زرده تخم مرغ بودیم تا الان کیک شده بودیم. اگر دروازه بودیم تا الان سوراخ شده بودیم. ولی ما مردم ایرانیم و مثل استخوان هر بار شکسته‌ایم سفت‌تر شده‌ایم.

و شرمین نادری قصه نویس و قصه گو خطاب به سیلزدگان نوشته بود: قصه نمی گویم چون هرچه بگویم از دلتنگی است. کار قصه گو شاد کردن دل آدم های غمگین است و گفتن قصه یا خواندن شعری یا چه می دانم، با به یاد آوردن غم آدم هایی که فراموش شده اند در گذر سالیان. آرزو دارم قصه ایی بگویم که بتواند دل آن هایی را گرم کند که سرپشت بام ها یا در دخمه های سرد نشسته اند، منتظر نور و روشنی آفتاب گرما. آن هایی که وسط سیاه ترین شب های سال یک خنده ریز و کوچک هم برای زنده ماندنشان کافی ست. یکی بود یکی نبود …دلم پیش شما بود …

رحمان ۱۴۰۰ یا غلامرضا تختی

پولاد امین در گزارش اصلی روزنامه شهروند نوشت: فیلم رحمان ١٤٠٠ پرفروش‌ترین فیلم این روزهای سینمای ایران است. ساخته جدید منوچهر ‌هادی که بنابر آخرین آمار بیش از ١٠ میلیارد تومان فروخته. اتفاق عجیب اما اجماع عمومی در ضعیف بودن این فیلم است، تا حدی‌که می‌توان بی‌شمار پست و توییت با این مضمون دید: «رحمان ١٤٠٠ با اختلاف بسیار زیاد، چرت‌ترین فیلمی بود که در دو دهه اخیر دیدم».

رحمان 1400حق نشر عکسM.B.PHOTO

به نوشته این گزارش:مهمترین رقیب رحمان در فروش، فیلم یکی متری شش و نیم معترض است که در اکران حقش ادا نشده و می‌توانسته بیشتر بفروشد. اما تلخ‌ترین فرجام را غلامرضا تختی داشته که به شدت از گیشه جا مانده. فیلمی که باید درباره خودش و سوژه‌اش و دلایل نامحبوب شدنش جدا نوشت.

این غصه که چرا رحمان ۱۴۰۰ این همه فروخته و غلامرضا تختی که گمان می رفت مهم ترین فیلم نوروز است در مقام هشتم جلوه پرفروش های بهاری است، همان فیلمی که مجلاتی که قبل از عید منتشر شدند پراهمیت ترینش خواندند، در نوشته های بسیاری ظاهر شد.

فیلم غلامرضا تختی
nفیلم غلامرضا تختی

برخی از منتقدان اصولگرا نوشتند چون فیلم قهرمانی نبود که در خیال مردم برای آن ها ماند و برای آنان کشته شد. بلکه آدمی دیگر بود. فیلم می خواست دانسته های مردم را انکار کند و مورد پذیرش قرار نگرفت.

اما کریم نیکونظر در سازندگی سخنی دیگر داشت. او نوشت: (درفیلم تختی) با دوست و آشنا، با غریبه، با دخترکی که به او عشق می‌‌‌‌‌ورزد و…. همه‌‌‌‌‌جا همان «جهان پهلوان تختی» است، با همان لبخندی که خود ما هم از جایی به بعد متوجه می‌‌‌‌‌شویم زورکی است. چطور؟ چون فیلم ما را وارد دنیایی می‌‌‌‌‌کند که جهان پهلوان در آن جان گرفته، که مردم به او لقب داده‌‌‌‌‌اند، که او را قهرمانی خارج از دنیای ورزش و متعلق به جامعه دانسته‌‌‌‌‌اند.اما تختی نه در خلوت که در جمع معنا می‌‌‌‌‌یابد: کدام تختی حقیقی است؟ تختی که در ذهن مردم شکل گرفته و هر عمل‌‌‌‌‌اش نوعی واکنش به شرایط تلقی می‌‌‌‌‌شود یا تختی که با منش خودش رفتار می‌‌‌‌‌کند؟ فیلم پرهیز دارد از نمایش خلوت تختی و بیشتر او را در جمع نشان می‌‌‌‌‌دهد، در کافه، در کنار خانواده، میان مردم، میان دوستان و بعد… در مراسم خاکسپاری روی شانه‌‌‌‌‌های مردم.

مردم کدام شخصیت را به خاک می‌‌‌‌‌سپارند؟ همان تختی را که خودشان ساخته بودند، همان تختی که دلشان می‌‌‌‌‌خواست بمیرد.تا دوستش بدارند.

در پایان این نقد آمده: این همان قهرمانی بود که مردم می‌‌‌‌‌خواستند زنده باشد که کمک کند، که لبخند بزند اما سر راه کسی هم نباشد، که مانعی هم نباشد، که همیشه حی و حاضر باشد. این قهرمان و اسطوره در دادوستد با مردم شکل گرفته، در پس رفتار ورزشکارانه‌‌‌‌‌اش، در نوع زیستش، در بده‌‌‌‌‌بستان با مردم عادی. بنابراین باید همچنان کارکردش را حفظ کند. وقتی او از پس این کار برنمی‌آید. هیچ.

اما سوی دیگر این حکایت فیلم رحمان ۱۴۰۰ است که رضا یزدانی پدرام نوشته: فکر نمیکردم بدتر از لس انجلس تهران فیلمی ساخته بشود که ساخته شد: رحمان ۱۴۰۰ . این فیلم اگر کمدی است پس خوب بد جلف چی بود؟!

محمد اسماعیلی در دیوار تیوال نوشت: آیا هدف از ساختن فیلم صرفا خنداندن مخاطب به هر بهایی است؟ یک داستان بی سر و ته آبکی با شوخی‌های مبتذل و۱۸+ که دیدن آن را به همراه کودکان اصلا توصیه نمی کنم.

از منوچهر هادی قبلا فیلم زیاد دیده بودم. با دیدن رحمان ۱۴۰۰ کاملا ناامید شدم از این کارگردان خوب. حیف.

نگین فولادی بعد از دیدن فیلم در همان دیوار نوشت: لوس و بی مزه، کل صحنه های بامزه حدود یک ربع میشود سرجمع که آن هم از ته دل نمی خندی ، تلنگری به خودت می زنی یعنی که بخند الان اینجا قصد این بوده که تو بخندی ، فکر میکردم فیلمی که آدم باهوشی مثل مهران مدیری انتخاب کند برای بازی کردن باید یک سروگردن بالاتر باشه ولی …

قتل موزیکال امیرکبیر

قتل موزیکال امیرکبیر

سالن های نمایش در نوروز تهران، رونقی تجربه کردند و گرچه از نام های قدیمی و مشهور و نمایش های پرآوازه جهان کمتر خبر بود، اما نمایشنامه های ایرانی با مضمونی از طنز، گاهی به تندی نقد شدند، اما این از فروششان نکاست.

نمایش وقایع اتفاقیه که قرار بود بخنداند، مورد استقبال قرار گرفت، اما نه چندان که تصور می رفت. این نمایشنامه قصه وقایع اتفاقیه نوشته علی موسویان بود و سرگذشت یک کم شدن در مثلث برمودا و پیدا شدن در گذشته، آن هم در زمانی که امیرکبیر، وزیر نامدار ایرانی بر سر کار است و آن ها که می دانند چه بر سر این مرد خواهد آمد می کوشند به هر ترتیب شده مانع از مرگ او شوند.

اما این نمایشنامه شاد است. به گفته منوچهر عبدلی کارگردان اثر: وقایع اتفاقیه متنی ایرانی است که در فضای تئاتر های کاملاً کلاسیک اجرا می شود و با رویکردی امروزی با نگاه طنز و هجو به داستان اجرا می‌شود.

نمایشنامه به نوعی موزیکال هم هست که نوازندگانش به صورت زنده در خدمت نمایش‌اند و ۱۲ ساز نواخته می شوند. به گفته کارگردان: در این روزها که مردم در تکاپوی آخر سال هستند تماشای چنین اثری که فضای شاد و مفرحی دارد ضمن اینکه در خط داستانی آن پیام‌ها و حرف‌هایی وجود دارد، بسیار مناسب است.

رضا برزگر در نقد این نمایش نوشته بود: کجای دنیاست که قتل یکی از قهرمانان تاریخی‌اش دست مایه طنز و ساز و آواز می شود. مگر برای کسی که قرار است مانند نمایشنامه‌های هفتاد سال پیش لاله زار کسانی را به گذشته پرتاب کند سوژه قحط بود که یک قتل، آن هم قتل امیرکبیر مطرح شود.

درام سی زده

درام سی زده

تیاتر مستقل تهران نمایش دیگری از مهدی کوشکی را به روی صحنه برده با عنوان “سی زده” بازیگران: (به ترتیب حروف الفبا) مهدی آذربخش، پانته آ احمدخان، برنا اعتمادی، سعید اویسی، محمد کاظم بابایی، نرگس باقری، حسین برفی نژاد، مونا تدین پور، ارشیا تهرانی، سارا خانکی، عباس خداقلی زاده، پانیذ خلیل زاده، کیارش رادمهر، ملینا رحمانی، الی رزم آرا، احسان رضوانی، یگانه رفتاری، شهروز زعفر، سحر سالک، اشکان شریعت، بهناز شمشیری، الی شوشتری، آرمینا ضیاءنور، سید مهدی طبایی، سارو عباسی، سحر عبدالملکی، هلیا عظیمی، محمد عبدلوند، امین قاسم لو، مهدی کوشکی، سیاوش گلزاری، حسین مطیع امیری، محمد حسین موسوی، علی میرابی، مهرداد میرزایی، پریسا نقدی زاده، محمد همتی، سپیده یحیوی و مهدی یگانه.

نمایش درگیر خشونتی بی پایان و نقد جوامع بشری است و چنان است که هیچ کدام از کسانی که بعد از اجرا از آن خارج شده اند جز آن که از حال خراب خود گفته یا نوشته اند و در مقابل با واقع گرایی نمایش شهادت داده‌اند، و آن را تحسین کرده‌اند، سخنی ندارند.

مهرانه موسوی در دیوار تیوال نوشته: سیزده نمایش تاثیر گذاری است که میتواند فکر، احساس و حتی کارکرد بدنتو برای دو ساعت و نیم تحت کنترل خود بگیرد واینکه حتی چند روز پس از دیدنش هم باز به نمایش فکر کنی و لحظاتی از‌ آن در ذهنت مرور شود. موضوع و مفهوم خیلی جالب بود چون بر موضوعی دست گذاشته بود که دغدغه همیشگی است، رویکرد دینی و مذهبی که اخلاق را زیر پا میگذارد. اینکه چطور یک انسان به خودش حق کشتن دیگری رو میدهد و حتی اینکه آیا اعدام کار درستی است؟

به نوشته این منتقد: زن سرطانی و همسرش در معرض توجه بودند و قسمت مربوط به آنها اشک خیلی ها رو دراورد. شخصیت لال ‌‌و آن که دندون طلا داشت همین طور.درکل نمایش خاصی بود و قابلیت نقش بستن در ذهن مخاطب تا سال‌های سال رو داشت…فقط یک سوال برای من پیش اومد اونهم این بود که این حجم از خشونت که میتواند سال‌ها تماشاگر رو درگیر کنه با ذهن بازیگران نمایش چه میکند؟.

بردیا کوهپایه از دیدن نمایش به شدت به هیجان آمده و نوشته است: پایان نمایش تازه آغاز ماجراست.

وقتی تموم میشود فکر میکنی خیلی نفهمیدی ولی وقتی میایی بیرون و در پیاده رو‌ راه میروی حس میکنی تازه داری میفهمی که دور و برت دارد چه اتفاقی میفتد و نمایش اصلی رو در پیاده رو‌ها و معابر می بینی. در صورت هرکس نگاه میکنی می فهمی که درست فهمیدی؛ تنها چیزی که در همه ی آدم ها مشترک است غرایز حیوانی ست.

در بخش هایی از نمایش آهنگ هایی از پینگ فلوید، لیو کوهن، آبا و ترانه‌ای از کتی پری.

قدیمی ترین روزنامهحق نشر عکس@SAHANDIRANMEHR

قدیمی ترین روزنامه فروش دنیا

او که بود. چرا تا بود نشناختیمش. ابراهیم رنجبر قدیمی ترین روزنامه فروش ایران که نامش در رکوردهای گینس به عنوان قدیمی ترین در جهان به ثبت رسیده بود، فردای سیزده فروردین درگذشت.

سهند ایرانمهر از پسرکی استخوانی سخن گفته که از خانه شان در بابل گریخته و سال ۱۳۱۶ تنها به تهران آمده ۹ ساله. در شهر شلوغ از قطار که پیاده شده می برندش یکراست به کلانتری تا از آن جا به پرورشگاه برسد. می ترسد و فرار می کند و از بخت به خانه‌ای پنهان می برد که یک روزنامه فروش دوره گرد در آن است و مصمم می شود محمدابراهیم را بر کار ببرد.

بنا به این نوشته: او از آن وقت دیگر می‌شود شاگرد روزنامه‌فروش. روزی یک قران هم مزد می‌گیرد. پای پیاده با گالش‌هایی که جابه‌جا پاره شده، راه می‌افتد توی خیابان لاله‌زار و استانبول و حوالی سپه. چهره کودک روزنامه‌فروش ثبت می‌شود در خاطره خیابان . سال‌ها می‌گذرد. پیرمردها می‌روند و محمد ابراهیم، خودش کار را به دست می‌گیرد. اوستا می‌شود برای خودش. عشقش به مطبوعات، نگهش می‌دارد تا آخر کار.

You may also like...