همه شواهد نشان میدهد که تاریخ ایران در آستانه تکرار یکی از مقاطع سیاسی مهمش قرار گرفته است. شاهزاده رضا پهلوی روز سهشنبه سیام دیماه در پیامی خطاب به مردم ایران، از آمادگی و اتحاد برای «فتح تهران» سخن گفت که در حافظه تاریخی ایرانیان یادآور واقعهای تعیینکننده در تیرماه ۱۲۸۸ است؛ زمانی که استبداد صغیر محمدعلی شاه قاجار با همبستگی نیروهایی چون محمدولی خان تنکابنی و سردار اسعد و مریم بختیاری، در هم شکست و حق حاکمیت ملت از چنگال سرکوب بازپس گرفته شد.
اکنون در سال ۱۴۰۴، با انقلاب ملی ایرانیان، تاریخ بار دیگر در آستانه تکرار همان لحظه سرنوشتساز قرار دارد. این گزارش، با بازخوانی جزئیات فتح تاریخی تهران، پیوندهای معنادار آن تجربه تاریخی را با انقلاب ملی ایران که این روزها در جریان است، واکاوی میکند.
تهران در سالهای پایانی سلطنت محمدعلیشاه قاجار به شهری فرسوده و رنجور از ظلم و استبداد تبدیل شده بود. نشانههای بحران نهتنها در دربار و نهادهای سیاسی، بلکه در زندگی روزمره مردم نیز بهوضوح دیده میشد. فقر و بیثباتی اقتصادی بیداد میکرد و فضای عمومی جامعه آکنده از ناامنی، سوءظن و ناامیدی بود و جاسوسان و گزمههای حکومتی در هر کوچه و برزن به نام امنیت، اجازه نمیدادند آب خوش از گلوی مردم پایین برود.
در آن دوران، میان مردم که از ناامنی، فقر و ستم به ستوه آمده بودند و دربار شاه که نگران زوال قدرت خود بود، شکافی عمیق ایجاد شده بود. محمدعلیشاه نه توان سازگاری با تحولات نو را داشت، نه میلی به آن نشان میداد و نه میتوانست محدودیتهای قدرت سلطنت را بپذیرد. او هرچند در ظاهر به پذیرش قانون اساسی تن داده بود، در باطن آن را مداخلهای نامشروع در اقتدار شاهانه خود میدانست و بر این باور بود که مجلس شورای ملی حاصل نفوذ عوامل بیگانه و موجودیت آن تهدیدی مستقیم برای سلطنت است.
پس از آنکه محمدعلی شاه قاجار در تیرماه ۱۲۸۷ فرمان به توپ بستن مجلس شورای ملی را صادر کرد، امکان هرگونه مصالحه میان نیروهای مشروطهخواه و دربار از میان رفت. مجلس تعطیل شد و رهبران مشروطه ناگزیر فرار کردند. فضای عمومی جامعه هم بهشدت تحت کنترل نظامیان وابسته به دربار بود و خشم عمومی و انزجار مردم از حکومت به بالاترین سطح رسیده بود.
در چنین فضایی، دخالت قدرتهای خارجی، بهویژه روسیه و بریتانیا، بر پیچیدگی و شکنندگی اوضاع ایران میافزود. روسیه تزاری آشکارا از محمدعلیشاه و تداوم قدرت مطلقه او حمایت میکرد و به او این اطمینان را میداد که میتواند بدون اتکا به پایگاه اجتماعی، سلطنتش را حفظ کند. در مقابل، بریتانیا سیاستی محتاطانه و چهبسا ریاکارانه در پیش گرفته بود و از یکسو به تشدید بحران دامن میزد و از سوی دیگر، در بزنگاههایی، کنار شاه میایستاد.
ایران آن روزگار در عمل، به حوزه نفوذ روس و بریتانیا تقسیم شده بود؛ وضعیتی که استقلال سیاسی آن را بهشدت تضعیف میکرد اما فراتر از آن، این مداخلات خارجی به برانگیخته شدن احساسات ملیگرایانه در میان مردم منجر شد؛ احساساتی که سرانجام در فتح تهران و پایان دادن به استبداد صغیر تجلی پیدا کرد.
همگرایی سه جبهه مقاومتی و فروپاشی استبداد
فتح تهران حاصل یک یورش ناگهانی یا تصمیمی لحظهای نبود، بلکه در نتیجه همبستگی تدریجی سه کانون اصلی مقاومت علیه استبداد صغیر حاصل شد: تبریز در محاصره اما مقاوم، اصفهان متکی بر نیروی ایل بختیاری و گیلان سازمانیافته با پیوندهای اجتماعی. این سه گروه مبارز در نهایت تابستان ۱۲۸۸ به پایتخت رسیدند و پایان سلطنت محمدعلی شاه قاجار را رقم زدند.
پس از به توپ بستن مجلس، تبریز با رهبری ستارخان و باقرخان به کانون اصلی مقاومت بدل شد. ۱۱ ماه محاصره، گرسنگی و درگیری، نهتنها این شهر را در هم نشکست، بلکه آن را به نماد پایداری ملی تبدیل کرد. مقاومت تبریز اگرچه با ورود نیروهای روس شکسته شد، از نظر سیاسی، مشروطه را زنده نگه داشت و شهرهای دیگر را به حرکت درآورد.
در اصفهان، انگیزه مبارزه از دل نارضایتیهای اجتماعی و خشونت حاکم دولتی بیرون آمد. پیوند اصناف و مشروطهخواهان شهری با ایل بختیاری، معادله را تغییر داد. با ورود صمصامالسلطنه و سپس سردار اسعد بختیاری، اصفهان در دی ۱۲۸۷ سقوط کرد. به این ترتیب برای نخستین بار، یک نیروی ایلی قدرتمند آشکارا کنار مشروطه ایستاد و این نقطه عطفی تاریخی بود، زیرا تا آن زمان ایلات اغلب یا مخالف مشروطه بودند یا بیطرف.
در شمال ایران، گیلان وضعیتی متفاوت داشت. ساختار اقتصادی باز، حضور فعال دهقانان و کارگران و نفوذ اندیشههای سوسیالدموکرات شکلگیری جنبشی سازمانیافته را در پی داشت و با سرنگونی سردار افخم و تشکیل «کمیته ستار»، رشت به پایگاه نظامی و سیاسی مشروطهخواهان بدل شد. حضور نیروهای قفقازی و ارمنی، بهویژه یپرم خان، به این جنبش توان نظامی و انضباط عملیاتی بخشید. تصرف قزوین در اردیبهشت ۱۲۸۸، راه تهران را عملا گشود و زنگ خطر را برای دربار به صدا درآورد.
در این مرحله، اگرچه محمدعلیشاه ظاهرا با بازگشایی مجلس موافقت کرد، بیاعتمادی عمیق مشروطهخواهان و ادامه پیشروی نیروهای روس، تصمیم نهایی را رقم زد: حمله به تهران.
در نهایت اردوی بختیاری از جنوب به رهبری سردار اسعد و نیروهای گیلان از شمال، پس از درگیریهای ینگی امام و کرج، به یکدیگر پیوستند. با وجود مقاومت پراکنده نیروهای دولتی و قزاقها، ضعف روحیه، پراکندگی فرماندهی و فقدان مشروعیت سیاسی، امکان دفاع موثر از پایتخت را از میان برده بود.
سرانجام در ۲۲ تیر ۱۲۸۸، نیروهای مشروطهخواه از دروازه بهجتآباد وارد تهران شدند. البته مریم بختیاری پیشتر مخفیانه وارد شهر شده بود و نیروهای بختیاری در نقاط حساس مستقر شده بودند. محمدعلیشاه که به حمایت قزاقها و پشتیبانی روسیه دلخوش بود، نیروهای مدافع را در کرج و بادامک مستقر کرد تا در برابر پیشروی مشروطهخواهان سدی ایجاد کند، اما راهبرد هوشمندانه فرماندهان مشروطه و نفوذ به خطوط دفاعی پایتخت، سرنوشت را به گونهای دیگر رقم زد.
ورود مبارزان به پایتخت با استقبال پرشور مردم و عقبنشینی تدریجی قوای دولتی همراه بود. جنگ خیابانی شدیدی درگرفت و توپخانه طرفها، لرزه بر اندام کاخهای قاجار انداخت. نیروهای قزاق به فرماندهی لیاخوف روسی، در میدان بهارستان و عمارتهای اطراف سنگر گرفتند، اما محاصره برقآسای مشروطهخواهان و تصرف مراکز حساس دولتی، راهی جز تسلیم یا فرار برای وابستگان دربار باقی نگذاشت. محمدعلیشاه که فروپاشی پایگاه قدرت خود را به چشم میدید، به همراه خانواده و جمعی از درباریان به سفارت روسیه در زرگنده پناهنده شد.
با استقرار مبارزان در عمارت بهارستان، «مجلس عالی» متشکل از سران مشروطه و نخبگان سیاسی تشکیل شد که در نخستین گام، محمدعلیشاه را از سلطنت خلع و فرزند خردسالش، احمدشاه، را به پادشاهی برگزید. بدین ترتیب، با فتح پایتخت و پایان استبداد صغیر، فصلی جدید در تاریخ سیاسی ایران گشوده شد که در آن، حاکمیت قانون بر اراده فردی اولویت داشت.
شباهتهای معنادار حکومت محمدعلیشاه و خامنهای
حالا بیش از یک قرن از آن روزگار میگذرد، اما شرایط سیاسی و اجتماعی ایران تحت استبداد علی خامنهای به ماههای پایانی سلطنت محمدعلیشاه قاجار شباهت زیادی دارد. زوال سیاسی، فرسودگی اقتصادی، فقر و شکاف میان قدرت حاکم و مردم به بالاترین سطح رسیده و کنترل و سرکوب به شدت افزایش یافته است.
اگر در آن دوره، محمدعلیشاه تصور میکرد میتواند بدون پایگاه اجتماعی و به پشتگرمی حمایت بیرونی، سلطنت کند. امروز نیز علی خامنهای در موقعیتی مشابه، به حمایت چین و روسیه امیدوار است.
شباهت مهمتر در شکل ظاهری و هسته قدرت است. محمدعلیشاه بهظاهر وانمود میکرد که قانون اساسی را پذیرفته، اما در عمل، آن را مخل قدرتش میدانست. خامنهای نیز اگرچه در ظاهر وجود نهادهایی چون ریاستجمهوری، مجلس و انتخابات را به رسمیت میشناسد، با مهندسی ساختار قدرت و سازوکارهای نظارتی و امنیتی، کارکرد واقعی این نهادها را بیاثر کرده است.
هر دو حکومت، بحران به وجود آمده را نه حاصل عملکرد خود که نتیجه «نفوذ بیگانه» و «توطئه» میدانند.
در نهایت نیز شباهت هر دو حاکم در سرکوب است؛ محمدعلی شاه قاجار دستور به توپ بستن مجلس را صادر کرد و خامنهای نیز بارها دستور سرکوب خونین معترضان را صادر کرده است؛ از جمله فرمان کشتار وحشیانه معترضان در انقلاب ملی ایران در دیماه ۱۴۰۴ که به کشته شدن هزاران نفر منجر شد.
حالا جهان با ناباوری و شوک به انقلاب ملی ایرانیان و تصاویر کشتهشدگان مینگرد، مشروعیت جمهوری اسلامی نزد سیاستمداران و مردم جهان بهشدت زیر سوال رفته و خشم عمومی به بالاترین سطح رسیده است. معترضان در داخل و خارج ایران بازگشت دوران شکوفایی پهلوی را خواستارند و شاهزاده رضا پهلوی نیز در تازهترین پیامش، از آمادگی برای «فتح تهران» و پایان استبداد سخن گفته است.