4

نقطه آغاز مباحثه فعلی، فراتر از مساله اوکراین یا تصمیمات ولادیمیر پوتین، در اختلاف نظری عمیق‌تر نهفته است که بین نظریه‌پردازان روابط بین‌الملل وجود دارد؛ اختلاف بر سر اینکه کشورها بر چه اساسی در عرصه بین‌المللی تصمیم می‌گیرند و اولویت‌های اصلی‌شان چیست.

نظریه‌پردازانی مانند مرشایمر معتقدند مبنای روابط بین‌الملل، سیاست مبتنی بر قدرت یا «رئال پولتیک» است و بی‌توجهی به این مساله، نتیجه نگاهی آرمانگرایانه به سیاست جهانی است. بر اساس این نظریه، در سطح روابط بین‌الملل، وضعیت «آنارشی» حاکم است و فراتر از حاکمیت ملی، هیچ نهادبالادستی در جهان، اختیار، قدرت و مشروعیت کافی برای حکمرانی ندارد.

پادکست
رادیو فارسی بی‌بی‌سی

پایان پادکست

از این زاویه، آنچه در اوکراین رخ می‌دهد، مثالی عالی است مبنی بر اینکه نه قوانین بین‌المللی، نه عرف پذیرفته شده جهانی و نه حتی نهادهایی مانند شورای امنیت سازمان ملل، هیچ کدام نمی‌توانند کشورها را از حمله نظامی کشورهای دیگر در امان نگاه دارند و به همین دلیل نیز «امنیت» برای همه کشورهای جهان، مهم‌ترین اولویت به شمار می‌رود.

اما آنچه این نظریه‌پردازان را در این روزها به مرکز توجه تبدیل کرده، نه اصرار آنها بر وجود «آنارشی»، بلکه انتقادهایی است که متوجه «غرب» کرده‌اند. آن هم در شرایطی که بسیاری، روسیه و شخص ولادیمیر پوتین را مسئول جنگ اوکراین می‌دانند و معتقدند که او با بهانه‌سازی و حتی تحریف تاریخ، به این حمله نظامی دست زده است.

این دقیقا همان نکته‌ای است که جان مرشایمر و استیون والت با آن مخالفند. و البته هر دوی این نظریه‌پردازان تاکید کرده‌اند که تردیدی درباره مسئولیت اخلاقی پوتین یا روسیه در این جنگ ندارند و آنچه را این روزها در اوکراین رخ می‌دهد، تایید نمی‌کنند. اما از نگاه این صاحب‌نظران، روایت «غرب» از جنگ اوکراین دقیق نیست.

این نظریه‌پردازان، همگی در مقاطع مختلف پیش از این تاکید کرده‌اند که رفتار غرب در قبال روسیه، سیاستی تنش‌زاست که می‌تواند عواقبی دشوار مانند جنگ در پی داشته باشد. مشخصا جان مرشایمر از جمله کسانی است که به اشکال مختلف، پیش از وقوع جنگ اوکراین تاکید کرده بود که اصرار بر عضویت اوکراین در ناتو، جهان را با خطر جنگ هسته‌ای روبه‌رو می‌کند.

بر اساس این روایت، برخلاف آنچه توسط برخی سیاستمداران غربی گفته می‌شود، ولادیمیر پوتین یک رهبر «غیرمنطقی» نیست و حتی پیش‌بینی اتفاقی شبیه به جنگ اوکراین نیز دشوار نبوده است. هم مرشایمر و هم والت (و البته دیگر کارشناسان معتقد به رئالیسم در روابط بین‌الملل)، آنچه را در نشست ناتو در سال ۲۰۰۸ میلادی رخ داد، زمینه‌ساز وضعیت فعلی می‌دانند.

در آن سال ناتو اعلام کرد که اوکراین و گرجستان می‌توانند به عضویت این ائتلاف نظامی در بیایند. مسکو خیلی زود به این تصمیم ناتو واکنشی تند نشان داد و چنین اتفاقی را تهدیدی برای موجودیتش توصیف کرد. منتقدین سیاست خارجی غرب می‌گویند که رهبران غربی، مطلقا به نگرانی مسکو توجهی نکردند و راهشان را برای گسترش ناتو ادامه دادند.

تنها چند ماه بعد از نشست ناتو در سال ۲۰۰۸، روسیه به گرجستان حمله کرد و کنترل «اوستیای جنوبی» و «آبخازیا» را از دست تفلیس خارج کرد. در این مناطق، جدایی‌طلبانی که از حمایت مسکو برخوردار بودند اعلان استقلال کردند و پوتین به غرب نشان داد که در زیرپاگذاشتن عرف و قوانین بین‌المللی، با آنها تعارف ندارد.

پنج سال بعد، اعتراض‌های گسترده مردم اوکراین، بار دیگر روسیه و غرب را رودرروی هم قرار داد. این بار، مخالفان اوکراینی موفق شدند با حمایت غرب – به ویژه آمریکا – ویکتور یانوکوویچ، رئیس‌جمهور طرفدار مسکو را ساقط کنند. واکنش روسیه از سال ۲۰۰۸ هم شدیدتر بود. این بار مسکو نه فقط بخش‌هایی از استان‌های «دونتسک» و «لوهانسک» را از اوکراین جدا کرد، بلکه شبه‌جزیره استراتژیک کریمه را نیز به خاک خود ضمیمه کرد.

هیچ کدام این اتفاقات موجب نشد تا غرب در برابر روسیه عقب‌نشینی کند. این همان انتقادی است که جان مرشایمر و باقی رئالیست‌ها از غرب و ناتو بیان می‌کنند. آنها می‌گویند که واکنش روسیه به گسترش ناتو، رفتاری «منطقی» است و غرب بایست به هنگام تصمیم‌گیری برای عضویت کشورهایی مانند اوکراین در ناتو، واکنش احتمالی کرملین و وقایع ویرانگری مانند جنگ اوکراین را نیز در نظر می‌گرفت.