نخستین ساعات بامداد اول مارس، با طنین انفجارها و خبر حمله نظامی آمریکا و إسرائيل به ایران، نه تنها جغرافیای سیاسی منطقه، که مرزهای اخلاقی و وجدانیِ بخشی از جامعه ایرانی خارج از کشور را نیز جابهجا کرد.
مطالب بیان شده در مقاله های بخش دیدگاهها، تنها نظر شخصی نگارنده مطلب است
شادمانی و پایکوبی بخش جنگطلب دیاسپورا در واکنش به این کشتار و ویرانی، فراتر از یک تخلیه هیجانی، نشاندهنده یک بحران عمیق در «فهمِ آزادی» و «مسئولیتِ اخلاقی» و « مسئولیت فردی» است. این جستار به بضاعت خود میکوشد این پدیده را واکاوید.
مایلم همین ابتدا روشن کنم که جستار حاضر هرگز به معنای چشمپوشی بر سرکوبهای حاکمیت جمهوری اسلامی، انسداد سیاسی یا نادیده گرفتن رنجِ ناشی از استبداد داخلی نیست. همچنین لازم است خاطرنشان کنم که این جستار به رفتار بخشی از دیاسپورای ایرانی نظر دارد و آنچه در پی میآید شامل تمام آنها نمیشود
۱- کجای جهان ایستادهایم؟؛ جغرافیای خونینِ استانداردهای دوگانه
دهههای آغازین قرن ۲۱، برخلاف ادعاهای تکاملیِ مدرنیته، به مسلخِ آرمانهای انسانی بدل شده است. ما در عصرِ برآیندِ جنایات میزییم. از ظهور گروههای تندرو همچون داعش و طالبان که محصول مستقیم یا غیرمستقیم مداخلهگریهای آمریکا و متحدان منطقهایاش بودند، تا نسلکشی آشکار اسرائيل در غزه که با حمایت تمامعیار نظامی و سیاسیِ غرب (بهویژه ایالات متحده، آلمان و بریتانیا) به لکهی ننگی بر پیشانی تمدن معاصر تبدیل شد.
در این میان، حمله روسیه به اوکراین در تقابل با توسعهطلبی ناتو، «استانداردهای دوگانه» را برملا کرد؛ جایی که غرب برای اوکراین از «حق حاکمیت ملی» سخن میگوید و حمایت نظامی تمامعیار خود را از آن دریغ نمیکند، همزمان راه را برای بلعیدنِ باقیمانده خاکِ فلسطین برای اسرائیل هموار میکند. فاجعهی غزه به تنهایی برای برملا کردن اعتبارِ دروغینِ «حقوق بشرِ» غربی کافی است؛ نقابی که پشت آن، بربریت رهبرانِ غرب و بیعملی بیشتر کشورهای منطقه پنهان شده است.
این استاندارد دوگانه بار دیگر در روزهای اخیر تکرار شد. شگفتآور نیست که غربِ شریک در این جنگ، با واژگونسازیِ حقیقت، دفاعِ مشروعِ ایران را «تهدید» و تجاوزِ نظامیِ آمریکا و اسرائیل را اقدامی «آزادیبخش» مینامد. همان جریان و قدرتی که دهههاست هزینهیِ یهودیستیزیِ تاریخیِ آلمان را بر خاورمیانه آوار کرده، اکنون ایران را به آزمایشگاهِ بربریت مدرن و نظامیگری افسارگسیخته خود بدل ساخته است. برای غرب، حقیقت تاریخی، اخلاق و قوانین بینالمللی تنها ابزارهایی برای حفظِ سلطهاند که متناسب با منافع، ساخته یا ذبح میشوند؛ چنانکه در اشغالِ فلسطین و نسلکشیِ غزه شاهدیم. امروز نیز در جغرافیای ایران، جانِ شهروندان و کودکان تنها یک «تلفاتِ جانبی» در معادلاتِ ژئوپلیتیک است؛ حقیقتی که آگاهانه در هیاهوی بمبها گم میشود تا پروژهیِ ویرانیِ یک ملت، و بالا کشیدن ثروت آن، ذیلِ نامِ فریبندهیِ «دموکراسی» و «آزادسازی ملتی از شر دیکتاتور»، مشروعیت یابد.
در چنین اتمسفرِ مسمومی، خبر ترور علی خامنهای، بخشی از دیاسپورا را به وجد و شعف آورد. اگرچه عبور از دیکتاتوری آرزویی مشروع است، اما ذوقزدگی از این رخداد، از یک سو با حسی تحقیرآمیز همراه است و از سوی دیگر از وقوع یک تراژدی خبر میدهد: جشنی برای پایانِ یک حاکمیت، نه به دست مردم، بلکه توسط جنایتکارترین قدرتهای جهان. صحنههای رقص و پایکوبی با پرچمهای آمریکا و اسرائیل و تقدیم گل به سفارتخانههایی که بمبهایشان مدارس، بیمارستانها و زیرساختهای ملی ایران را ویران میکرد، نشاندهنده یک سقوط اخلاقی و انسانی است.
بخش جنگطلب دیاسپورا، با «بشردوست» و «صلحطلب» خواندنِ ترامپ و نتانیاهو، عملاً به جادهصافکنِ پروژهی ویرانی زادگاهشان بدل شده است. آنها حتی از قشرِ به اصطلاح «فرهیخته» و برنده جایزه صلح نوبل نیز یارگیری کردهاند؛
نخبگانی که با حضور در رسانههای فارسیزبان خارج از کشور و رسانههای جریانهای اصلی غرب به توجیهگرانِ آکادمیکِ حمله نظامی تبدیل شدهاند. در رأس این جریان، رضا پهلوی ایستاده که با تکریم و تجلیل از سربازان بیگانه و درخواست مداخله نظامی از ترامپ، کودکانِ وطن را پایِ «سه سرباز قهرمانانِ» آمریکایی ذبح میکند.
و حقیقتِ تلخ اینجاست: در حالی که صدراعظم آلمان صراحتاً ایران را «مشمول حمایت قوانین بینالمللی» نمیداند، و ترامپ و نتانیاهو آشکارا میگویند ایران را نابود خواهند کرد، ایرانیانِ جنگطلب خارجنشین، در توهمِ «آزادی از لوله تفنگ»، دستافشان و پایکوبان، تماشاگر فروپاشیِ خانهی پدری و اجساد تکهتکه شده کودکاناند و قدردان جنگافروزترین رهبران جهان.
۲- واکاوی وضعیت
به نظر میرسد آنها که به جنگ بهعنوان راه رهایی و حل مشکلات نظر داشتند دچار نوعی پارادوکس آزادیاند. وضعیتی که در آن، رهایی از استبداد داخلی به قیمت نابودی وطن و از بین رفتن مردمش طلب میشود. در ادامه میکوشیم ابعادی از این پدیده را واکاویم.
– منطق «وضعیت استثنایی» و بیارزش شدن جان آدمی
در این نگاه، جنگ نه یک فاجعه، بلکه یک «ضرورت» برای «دوران گذار» و رسیدن به «آزادی» تلقی میشود. اینجا با وام گرفتن از مفهوم «وضعیت استثنایی»، جانِ انسانِ داخل کشور (از کودکِ مینابی تا شهروندِ عادی) به یک «عدد» در محاسبات راهبردی تقلیل مییابد.
بر این اساس جان انسانهای داخل کشور، مانند کودکان مدرسهای در میناب و یا بیماران بیمارستانها و افراد کوچه و خیابان در برابر «آزادی» ارزشی ندارد. و یا به تعبیر دقیقتر ارزش آن را دارد که برای هدفی «مهم» قربانیشان کرد، بدون آنکه این کشتن، جنایت محسوب شود. آن آزادی چیزی جز قدرت و ثروت و آن هدف «والا و مهم» چیزی جز سلطه گروهی بر جامعه و دیگران نیست. امروز این میل به سلطه عریانتر از همیشه دیده میشود. این منطق در مورد آدمهای معمولی کوچه و خیابان هم جاری است. برای آنها تکلیف حاکمیت و آنهایی که خواسته یا از سر اجبار به نوعی با حاکمیت در ارتباطند که از پیش تعیین شده و به اصطلاح خونشان مباح است و مایه خرسندی.
-زیباییشناسیِ ویرانی و «امر والایِ» دروغین
تماشایِ انفجارهایِ مهیب از پشت نمایشگرهایِ ایمن در غرب، جنگ را برای بخشی از دیاسپورا به یک «نمایشِ خیرهکننده» و «امر والایِ» دروغین بدل کرده است؛ جایی که عظمتِ هولناکِ تخریب و ویرانی و اجساد کشتهشدگان به جای برانگیختنِ شفقت، موجبِ تحسین میشود.
در این انحرافِ بصری، آتشِ موشکها نه برانگیزاننده هراس و وحشت است و نه نشانهیِ سوختنِ گوشت و پوست و در یک کلام نابودی انسان، بلکه زیبا و تحسینبرانگیز است و آن را باید نورِ «آزادی» تعبیر کرد. کارناوالهای شادی جنگطلبان در خیابانهای غرب و نشرِ گستردهیِ ویدیوهایِ رقص با موسیقیهای مهیج، و در مواردی زیر پرچمهای اسرائيل و آمریکا نوعی «سانسورِ زیباییشناختی» است که بویِ باروت و خون، و شیونِ کودکان و مادران را از قاب خارج میکند تا حقیقتِ زشت و شیطانی جنگ در بستهبندیِ شیکِ «دموکراسیخواهی» عرضه شود.
این گروه، با ابراز شیفتگی نسبت به «تخریبِ خلاق» و نه «ترمیم» و «تکامل مدنی»، ویرانیِ زیرساختهای ملی را لذتی نمادین میپندارند؛ بنیاد این لذت را باید بر این انگاره استوار دید که از نگاه آنها برای ایرانی آباد باید هر آنچه حاکمیت کنونی ساخته ویران شود تا طرحی نو برانداخت. از این رو، از نظر آنها بد نیست همه چیز با خاک یکسان شود. غافل از آنکه در جهان واقعی، ویرانههایِ جنگ، نه بسترِ رویشِ دموکراسی، بلکه باتلاقِ جنگهای داخلی و فاشیسمهای نویناند. این نگاه، حقیقتِ خونینِ میدان را قربانیِ یک فانتزیِ سیاسیِ حقیر و غیرانسانی کرده است.
-تله استعمارِ رهاییبخش
سرخوشی جنونآمیز ازِ حمله نظامی، احتمالا ناشی از گرفتار شدن در تله منطق فرسوده و توجیهگر «هدف، وسیله را توجیه میکند» باشد. با سیر در این منطق انتزاعی، چشمها بر تجربههای خونینِ معاصر در عراق، سوریه، افغانستان و لیبی بسته میشود؛ مدلهایی که ثابت کرد «آزادیِ» برآمده از لولهی تفنگِ سربازِ بیگانه، نه به دموکراسی، بلکه به ویرانیِ ساختاری، غارتِ منابع و «بردگیِ نوین» ختم میشود. این جریان، با فرار از یک پرسشِ بنیادینِ اخلاقی و سیاسی، عملاً به تئوریزهکردنِ نوعی«استعمارِ رهاییبخش» روی آورده است. اما آنچه که بر ویرانههایِ خانهیِ پدری و اجسادِ انسانهای بیگناه بنا شود، هر چیزی ممکن است باشد ولی قطعاً آزادی نیست.
حقیقت این است که وقتی «وسیله»، بمبها و موشکهای ویرانگر باشد، «هدف» هرگز نمیتواند دموکراسی باشد. آزادی در این منطق، نه یک حقِ سلبناشدنی برای مردم ایران، بلکه به یک «کالایِ سیاسی» در معاملاتِ ژئوپلیتیک تبدیل شده است. رهاییِ اصیل، فرایندی است که از بطنِ مبارزاتِ اجتماعی و پیوندِ ارگانیکِ تودهها برمیخیزد، نه از میانِ دودِ انفجارهایِ إسرائيل، ایالات متحده و ناتو که تنها هدفشان «زمینِ سوخته» برای تأمینِ امنیتِ هژمونیکِ خویش است.
-زوالِ امر ملی و کینتوزی ناسازنده
از طرف دیگر، ابراز شادی از نابودیِ سرمایههای ملی و بناهای تاریخی، نشاندهنده فروپاشیِ «تخیلِ ملی» است. کسی که از بمباران کشورش شادمان میشود، دیگر قادر نیست خود را در «رنجِ دیگری» شریک بداند. او ایران را نه به عنوان یک پیکره زنده و انسانی، بلکه به عنوان یک «نقشه جغرافیاییِ اشغالشده» توسط حاکمیت کنونی میبیند که پاکسازی آن حتی به قیمت ویرانی تمام منابع و زیرساختها و حذف فیزیکی ساکنانش مجاز است. اینجاست که «سیاست» میمیرد و جای خود را به تخریبگری سیاسی و کینهتوزیِ ناسازنده علیه کسانی میدهد که هزینه واقعیِ تغییر را در داخل میپردازند. در این حمله بسیاری از بناهای تاریخی و سرمایههای ملی از جمله ساختمان مجلس خبرگان (سنا) و کاخ (موزه) گلستان هدف قرار گرفت. به باور آنها، هیچ اشکالی ندارد؛ در ایران آزاد، بهترش را از نو میسازیم. سوژه مفتون جنگ آنقدر غرق در این شادی است که برایش مهم نیست که حافظهیِ تاریخی و خاطره جمعی به تارج میرود و شیرازهیِ هویتِ ملی از هم میپاشد.
۳-قربانی شدن حقیقت: پروپاگاندا و مرگِ امرِ واقعی
در جنگهای مدرن، پیش از شلیک هر گلوله، «حقیقت» ترور میشود. آنچه امروز در مورد حمله نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران شاهدیم، تقلیل حقیقت به «بازنمایی رسانهای» است؛ فرآیندی که در آن واقعیتِ عریانِ میدان، جای خود را به برساختههای استودیوهای لندن و واشینگتن میدهد. ذوقزدگی بخشی از دیاسپورا، محصول مستقیم این «صنعتِ فریب» است. زنجیرهای از رسانههای فارسیزبان با بودجههای کلانِ قدرتهای مداخلهگر بویژه ایالات متحده، عربستان سعودی و اسرائیل، خشونتِ هولناک را با تصاویرِ گرافیکی و جذاب موشکهای به اصطلاح «نقطهزن» و واژگانی چون «جراحیِ دقیق» و «عضو سرطانی» بزک میکنند. در این وارونگی زبانی، «ویرانی زیرساخت ملی» به «آزادی» و «کشتار غیرنظامیان» به «تلفات جانبی» تغییر نام میدهد تا با بایکوت کردن «روایت قربانی»، کودکان کشته شده در مدارس و بیمارستانها در هیاهوی کارناوالهای مجازی گم شود.
از طرف دیگر، ریشهی بخشی از این سرمستی را باید در وابستگیِ به روایتهایی جست که توسط کانونهای قدرتِ جهانی دیکته میشوند. به نظر میرسد سالها کوبیدن بر طبلِ «اهریمنسازی مطلق» و توجیهِ تحریمهای فلجکننده از طرف رسانههای تحتِ حمایتِ سرمایهیِ خارجی، نسلی از کنشگران را پدید آورده که بهجای تکیه بر قدرتِ مردم، «رهایی از سلطه یک دیکتاتور» را در دستان قدرتهای مداخلهگر میجویند. این بخش از دیاسپورا، با بازنشرِ فرامتنهای استعماری، عملاً به بازویِ اجراییِ پروژهیِ «واقعیتسازی» به سودِ قدرتهای جنگطلب بدل شده است.
تجلیل از سربازان بیگانه و نادیده گرفتن دههها فشار اقتصادی که کمر مردم ایران را خرد کرده است، نشاندهنده یک بیگانگی عمیق فرهنگی و سیاسی است. این جریان، با تقلیل هویت ایرانی به چند نماد ویترینی و نادیده گرفتن واقعیت استعمار جدید، در عمل به جادهصافکن پروژههایی تبدیل شده است که هدفشان نه «دموکراسی برای ایران»، بلکه فروپاشی استقلال ایران و سرسپردگی آن به سلطه غرب است.
از طرف دیگر، به نظر میرسد سالها دوری از وطن و زیستن در جهان اشباعشده با رسانههایی که پیچیدگیهای جامعه ایران را به کلیشههای «خیر و شر» تقلیل دادهاند، نوعی «نابینایی» نسبت به «رنج» و همینطور «خیر» ایجاد کرده است. چنین نگاهی جمهوری اسلامی را در نظر آنها به «شر مطلق» تقلیل داده و هرگونه اقدامِ ایجابی یا مستقل از ایدئولوژی حاکم در این ۴۷ سال را بهسودِ روایتِ کلانِ گفتمان رایج سیاهنمایی میکند.
این بیگانگی نسبت به تاریخ، مانع از درکِ این حقیقت میشود که غرب و جریان صهیونیسم بیش از سه دهه است که از طریق اقدام نظاممند برای انزوایِ ایران و همسو کردن شماری کشورهای منطقه، نقشهیِ نابودیِ شیرازهیِ ملّیِ ایران را ترسیم کردهاند. سرخوشان از مداخله نظامی چشم بر این واقعیت میبندند که هدفِ صریحِ تحریمها — به اذعانِ معمارانِ آن در واشنگتن — نه دموکراسی و بهبود شرایط ایران، بلکه به آشوب کشاندنِ معیشتِ مردم و ویرانیِ سرزمینی است. در این منظومهیِ فکری، «دیکتاتور» به یگانه علتالعللِ بدبختی تقلیل مییابد تا مسئولیتِ تاریخیِ غارتگرانِ بینالمللی در فروپاشیِ زیستِ انسانیِ ایرانیان تطهیر شود.
نادیده گرفتن موقعیتِ ویژه ایران در نقشه خاورمیانه، اشتباه راهبردی کسانی است که حامی گزینه نظامی هستند. واقعیت این است که ایران و مردمش دهههاست هزینههای گزافِ انزوا و تقابل را به جان خریده تا از تبدیل شدن به مهرهای در بازی قدرتهای بزرگ اجتناب کند. برخلاف دیگر کشورهای منطقه که میزبان پایگاههای نظامی خارجی هستند، ایران مسیرِ دشوارِ ایستادگی در برابر نظمِ تحمیلی غرب را انتخاب کرده؛ مسیری که اگرچه پرهزینه بوده، اما مانع از حضور مستقیم نظامی بیگانه در خاک کشور شده است.
این «ناهمسوییِ ساختاری» و امتناع از ادغام در نظمِ نئولیبرال و نظامیِ غرب، همان گناهِ نابخشودنی است که کیفرش تحریمهایِ کمرشکن و اکنون بمبارانِ زیرساختهاست. بخشی از دیاسپورا که امروز برای بمبها هلهله میکشد، در واقع شاهدِ انتقامگیریِ غرب از «ارادهیِ استقلال» یک کشور است. آنها نمیخواهند و یا قادر نیستند ببینند که هدفِ نهاییِ این حملات، نه دموکراسی، بلکه درهمشکستنِ تنها سدِ موجود در برابرِ هژمونیِ مطلقِ غرب و اسرائیل در منطقه و تبدیلِ ایران به یک «دولتِ ورشکسته» و فرمانبردار است؛ فرآیندی که در ادبیاتِ سیاسیِ این جریان، فریبکارانه «بازگشت به جامعه جهانی» نامیده میشود. این فرایند آشکار است که به نوع سیستم حاکم بر ایران و یا دولت و سازمان سیاسی آن ندارد. هر ساختار سیاسی، اعم از مذهبی یا غیر مذهبی، دموکراتیک یا استبدادی در این مسیر، اگر قرار است که در مسیر فرایند هژمنونیک غرب مانع ایجاد کند سرنوشت یکسانی در جهان کنونی خواهد داشت. این موضوع کلیدی برای فهم مسئله سیاسی بینالمللی معاصر است.
۴- عارضه هویتی؛ از «بیگانگی با سوژه» تا «فتیشیسمِ نابودی»
به نظر میرسد آنچه در رفتار جنگطلبان دیاسپورا مشاهده میشود، فراتر از یک موضع سیاسی، عارضهای هویتی و محصول فرآیند «بیگانگی» است. برای درک این فروپاشی، باید لایههای انسانی و اجتماعی این پدیده را واکاوید.
بخشی از دیاسپورا، به دلیل دوری فیزیکی و سالها زیستن در اتمسفرِ «جهانِ شمال»، پیوندش را با واقعیت تپنده داخل ایران قطع کرده است. در ذهن آنها ایران دیگر مجموعهای از آدمها، موقعیتها و اضطرابهای واقعی که هر روزه و هر لحظه دست و پنجه نرم میکنند و به آن خو گرفتهاند نیست، بلکه به یک ایده انتزاعی تقلیل یافته است. برای آنها واقعیت فقط همان میشود که از طریق شبکههای مجازی و رسانههای غربی و گهگاهی از زبان اقوام و آشنایانشان میشنوند. وقتی پیوند با امر عینی گسسته شود، فرد به راحتی میتواند برای نابودی ساختارهایی که خود در آنها زندگی نمیکند، بیتفاوت باشد و حتی هورا بکشد. با کمی مسامحه این منش را میتوان نوعی «بیتفاوتی» نسبت به مسئولیت فردی و اخلاقی انگاشت، ویژگی که از مصونیتِ جغرافیایی تغذیه میکند.
چنین وضعیتی پتانسیل آن را دارد که در آن، بخش جنگطلب دیاسپورا با رویه «انسانزدایی» از وطن و مردمش، یک «دیگری» بسازد. آنها برای حمایتِ آسوده از حملهی نظامی، در نخستین گام، ابتدا باید هموطنِ داخل کشور را «غیر» تلقی کنند. در این نگاه، مردمِ داخل یا «همدستِ سیستم» هستند یا «تودهای منفعل» که ارزشِ زیستیشان کمتر از آرمانهای انتزاعیِ این دسته از دیاسپورا است. اینجاست که منطقِ استعماری بازتولید میشود: «کشتنِ بومیان برای نجاتِ آنها!». آنها از آن سوی مرزها فراخوان میدهند، اما هزینهاش را نه ساکنِ کالیفرنیا و لندن و پاریس، بلکه فرودستانِ ایران باید با جانهای گرسنه، و به خاک و خون کشیده شدن بپردازند. حقیقت این است که این جریان با «زبانِ قربانی» سخن میگوید، اما با «منطقِ جلاد» نسخه میپیچد.
در این میان، بازنماییِ برساخته و پرزرقوبرقِ دوران پهلوی در رسانههایی چون «منوتو»، به این بحرانِ هویتی جهت داده است. فتیشیسمِ بازگشت به «شکوه و عظمت» گذشته، نه از مسیرِ مبارزهی مدنیِ، بلکه همانطور که رضا پهلوی از ترامپ تمنا کرده، از لولهی تفنگِ سربازان إسرائيل و آمریکا جستوجو میشود. نکتهیِ کنایهآمیز اینجاست که بسیاری از این «نسخهپیچانِ جنگ»، حتی در صورتِ استقرارِ نظمِ نوین بر ویرانههایِ جنگ، حاضر به بازگشت و زیستن در آن شرایط نیستند. با این دیدگاه، وطن نه یک «خانهیِ اشتراکی»، بلکه یک «پروژهیِ سیاسیِ صادراتی» است که باید بیگانه آن را بسازد.
۵- پیامدهای فاجعهبارِ ذبحِ حقیقت؛ از بیحسیِ انسانی تا گسستِ ملی
قربانی شدن حقیقت پیامدهای انسانیِ هولناکی دارد. وقتی حقیقتِ «رنجِ دیگری» با «بازنمایی گزینشی» واقعیت و «دستکاری» آن پوشانده شود، زمینه را برای بیحسی نظاممند هموار میکند. اینجاست که همدلی رو به زوال میگذارد. در این وضعیت، مرگِ انسان و در اینجا «هموطن» نه تنها برانگیزاننده نیست، بلکه به عنوان «هزینهیِ ضروریِ گذار» توجیه میشود. و این آغازِ بربریتِ مدرن است.
علاوه براین، حقیقتی که امروز در جشنهایِ خیابانیِ و شادی جنگطلبان دیاسپورا ذبح میشود، بذری از کینه و سوءظن را برای نسلهای آینده میکارد. وقتی بخشی از دیاسپورا آگاهانه یا ناآگاهانه، برای مداخله نظامی و در نتیجه ویرانیِ خانههای بخش دیگر و کشته شدنشان هلهله میکشند، «حقیقتِ وحدتِ ملی» برای دههها نابود میشود. ساختمانهای فروریخته را شاید بتوان با دلارهایِ استعمارگران، و به بهایِ بردگیِ اقتصادی و سیاسی بازسازی کرد، اما تحقیرِ تاریخی و جراحتِ وجدانِ جمعیِ یک ملت را هرگز نمیتوان به راحتی التیام بخشید.
در نهایت، قربانی کردن حقیقت به کامروایان از جنگ اجازه میدهد تا از «مسئولیتِ فردی و تاریخی» خود بگریزند. آنها با پناه گرفتن در سایهیِ دروغهایِ رسانهای، از رویارویی با این پرسشِ سهمگین فرار میکنند: «مسئولیتِ اخلاقیِ ما در قبالِ آیندهیِ این سرزمین چیست؟» واقعیتِ تلخ این است که سکوت یا تشویق و همراهی با مداخلهیِ نظامی، نه کُنشگری برای آزادی، بلکه همدستی در پروژهیِ ویرانیِ آیندهیِ فرزندانِ ایران است و آیندگان چنین خیانتی را از یاد نخواهند برد.
۶-سخن پایانی: بازگشت به حقیقت و وجدان مشترک جمعی، تنها راه رهایی
بدونِ بازپسگیریِ حقیقت، هیچ آزادیِ پایداری متولد نخواهد شد. آزادیای که بر پایهیِ فریب، پروپاگاندا و انکارِ خونهای بیگناه بنا شود، خود به استبدادی جدید بدل خواهد شد. ایستادن در سمتِ درستِ تاریخ، ایستادن در کنارِ «حقیقتِ عریانِ رنجِ انسان ایرانی» است؛ حقیقتی که نه در استودیوهای لندن و واشنگتن و شبکههای مجازی ایلان ماسک و مارک زاکربرگ بلکه در قلبِ خیابانهای ایران و در نگاهِ وحشتزده مردمی که نمیخواهند گوشتِ دمِ توپِ معادلاتِ جهانی باشند، تپش دارد.
راه رهایی ایران از لایِ منگنهیِ «استبداد داخلی» و «جنگطلبی خارجی» نمیگذرد. سرنوشت ایران را نمیتوان به بمبهای هوشمند و لبخندهای دیپلماتیکِ جنگافروزان جهان شمال سپرد که بارها نشان دادهاند دموکراسی و حقوق بشر جهان جنوب برایشان ارزشی ندارد. راه رهایی ایران در گره خوردن دوبارهیِ دستانِ ایرانیان با هر گرایش و تفکری به یکدیگر رقم خواهد خورد. هرچند خیلی دیر است، اما ما امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند یک گفتوگویِ صادقانه میانِ گروههای مختلف ایرانی داخلی و خارجی هستیم. دیاسپورا باید از پیلهیِ رویای توهمی خود خارج شود و صدایِ واقعیِ خیابانهای ایران را بشنود؛ صدایی که نه طالبِ بمب و تحریمهای ظالمانه غرب، بلکه تشنهیِ کرامت، امنیت و تغییری درونزا است.
وظیفه اخلاقی و ملی روشنفکر و کنشگران در تبعید، نه «سوت زدن برای بمبها»، بلکه صیانت از «حق زندگی» و «حق تعیین سرنوشت» است. ما نیازمند مقاومت و مبارزه هستیم؛ مسیری که همزمان در برابر استبداد داخلی بایستد اما اجازه ندهد «وطن» به آزمایشگاهِ تسلیحاتیِ قدرتهای جهانی و تحریمهای ناعادلانه و غیرانسانی بینالمللی تبدیل شود. آزادیای که بویِ باروتِ بیگانه بدهد، جنینی است پیشاپیش سقط شده. هویتِ اصیلِ ایرانی در تبعید، نه در همراهی با پروژههای فروپاشی، بلکه تنها در همگرایی و پیوند با رنجِ واقعیِ هموطن و پاسداری از تمامیتِ مادی و معنویِ ایران مستقل معنا مییابد که در آن، جانِ انسان قربانیِ بازیهای ژئوپلیتیک نگردد.
سرآخر، مسئله بر سرِ انتخاب میان «بد و بدتر» نیست؛ بلکه هشدار نسبت به این حقیقتِ تاریخی است که همواره نخستین قربانی ماشینِ جنگ، «جامعه مدنی»، «جنبش اعتراضی» و دستاوردهای این جنبش است. جنگ، فضای تنفسِ جنبشهای اجتماعیِ مستقل را مسموم میکند و با امنیتیسازیِ مطلقِ فضا، آخرین رمقهایِ جامعه را برای هرگونه تغییرِ دموکراتیک و درونزا از بین میبرد. ایستادن علیه بمبها، در واقع دفاع از امکانِ تداومِ مبارزهیِ مدنی مردم ایران است؛ چرا که در میانِ آوارهایِ جنگ، تنها فاشیسم و غارت نوین جوانه میزند، نه آزادی.